خلنده
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خَ لَ دِ) (ص فا.) آن چه که در چیزی فرو رود.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خَ لَ دِ) (ص فا.) آن چه که در چیزی فرو رود.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خلنده . [ خ َ ل َ دَ / دِ ] (نف ) در اندرون شونده . مجروح کننده . (از برهان قاطع) (از صحاح الفرس ). سوراخ کننده : بود بر دل ز مژگان خلنده گهی تیر و گهی ناوک زننده . لبیبی . حلق بداندیش را برنده چو تیغی دیده ٔ بدخواه را خلنده چو خاری . فرخی . همه درخت و میان درخت خار گشن نه خار بلکه سنان خلنده و خنجر. فرخی . خلنده تر ز جاهل بر نروید. ناصرخسرو. هرچند خلنده ست چو همسایه ٔ خرماست بر شاخ چو خرمات همی آب خورد خار. ناصرخسرو. ◄ تیرکشنده . زخمی که تیر می کشد. (از یادداشت بخط مؤلف ) : آماسی که سخت گرم و خلنده باشد همچون خار بخلد آن را شوکه گویند. (از ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). علامتهای آن [ علامتهای تفرق الاتصال ] درد خلنده باشد و گاهگاه چنان پندارد که آن موضع... (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). علامت این آماس دردی بود لازم و خلنده و تب سوزان . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ نافذ. (ناظم الاطباء).