خلنگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خلنگ . [ خ َ ل َ ] (ص ) دورنگ . ابلق . (ناظم الاطباء) (از برهان ) (آنندراج ). خلنج : کآسمان آسمانه ای است خلنگ . فرخی . تا برآید لخت لخت از کوه میغ میغگون آسمان آس رنگ از رنگ او گردد خلنگ . منوچهری . ◄ (اِ) نوعی فیروزه است . خلنج . (از نخبةالدهر دمشقی ). ◄ درختی است که صمغ آن کهرباست . خلنج . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ خس و خار. خار و خس . (از یادداشت بخط مؤلف ). ◄ بزبان مردمان مازندران چوبی که کودکان بر آن سوار شوند. کعابه . (یادداشت مؤلف ). ◄ (اِمص ) گرفتگی اعضاء را گویند. (از آنندراج ). خلنج .