خلوتگه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خلوتگه . [ خ َل ْ وَ گ َه ْ ] (اِ مرکب ) محل خلوت . محل انزوا برای عبادت و ریاضت و تقرب به معبود. خلوتگاه : چو دانست کو هست خلوتگرای پیاده به خلوتگهش کرد رای . نظامی . کجا زاهدی خلوتی یافتی به خلوتگهش زود بشتافتی . نظامی . زهد من با تو چه سنجد که به یغمای دلم مست و آشفته به خلوتگه راز آمده ای . حافظ. درودی چو نور دل پارسایان بدان شمع خلوتگه پارسایی . حافظ. ◄ محل آسایش . (ناظم الاطباء) : چو لختی سخن گفت از آن در که بود به خلوتگه خویش رغبت نمود. نظامی . چو خلوتگهش آنچنان ساختند از او زحمت خویش پرداختند. نظامی . به خلوتگه خسروش تاختند ز نظارگان پرده پرداختند. نظامی . ◄ جای تنهایی . جایی که غیر را در آن راه نیست . (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ خلوتگه خورشید ؛ آسمان چهارم . فلک چهارم . بدانجهت که گویند عیسی را بچرخ چهارم بردند. ۩ کنایه از عالیترین مقام تقرب : کمتر از ذره نه ای پست مشو مهر بورز تا بخلوتگه خورشید رسی چرخ زنان . حافظ. ♦ خلوتگه عرش ؛ کنایه از پیشگاه احدیت است : پرواز پری گرفت پایت خلوتگه عرش گشت جایت . نظامی .