خلود
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خلود. [ خ ُ ] (ع مص ) همیشه ماندن . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). جاودان شدن . جاویدان ماندن . (یادداشت بخط مؤلف ). خلد. ◄ مقیم گردیدن در جای . خلد. ◄ موی هنوز سپید نشده کلانسال گردیدن . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). خلد. ◄ جاودانه کردن . (یادداشت به خط مؤلف ). رجوع به «خلد» شود.
خلود. [ خ ُ ] (ع اِمص ) بقاء. همیشگی . (منتهی الارب ).دوام . (یادداشت بخط مؤلف ) : ادخلوها بسلام ذلک یوم الخلود. (قرآن ٣٤/٥٠) : این جهان گذرنده دار خلود نیست . (تاریخ بیهقی ). خلود درنگ چیزی است اندر جایی همیشه . (جامع الحکمتین ناصرخسرو). گوید همی قضا که من اندر جهان ملک حکم بقای شاه خلود بقا کنم . مسعودسعد. این ظفرت بر خلود ملک ضمان است . مسعودسعد. خواهرانت یافته ملک خلود تو گرفته ملکت کور و کبود. مولوی . ای که در نعمت و نازی به جهان غره مباش که محالست درین مرحله امکان خلود. سعدی .