خمخانه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خُ نِ) (اِمر.)<BR>۱- سردابی که خمهای باده را در آن جا گذارند.<BR>۲- میخانه، میکده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خُ نِ) (اِمر.) ۱- سردابی که خمهای باده را در آن جا گذارند. ۲- میخانه، میکده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خمخانه . [ خ ُ ن َ / ن ِ ] (اِ مرکب ) شرابخانه . میکده . میخانه . (ناظم الاطباء). شرابخانه به اعتبار آنکه اکثر در شرابخانه خمها نهاده اند. (غیاث اللغات ) : بر بدیهه خر خمخانه براه . سوزنی . اندرین خمخانه صافی از پی درد است و ما درد پر خوردیم اکنون صاف میباید مزید. خاقانی . دل کبود است ز نیل فلک ار بتوانید بام خمخانه نیلی به تبر بگشائید. خاقانی . رضوانکده ٔ خمخانه ها حوض چنان پیمانه ها کف بر قدح دردانه ها از عقد جوزا ریخته . خاقانی . هاتف خمخانه داد آواز کای جمعالصبوح پاسخش را آب لعل و کشتی زر ساختند. خاقانی . الصبوح الصبوح می گفتم عشق خمخانه را روان بگشاد. خاقانی . بمسجد بنگر از بت باز می دانستم اکنون درین خمخانه ٔ رندان بت از بتگر نمیدانم . عطار. ساقی بده آن کوزه ٔ خمخانه به درویش کآنها که بمردند گل کوزه گرانند. سعدی . سر بخمخانه ٔ تشنیع فروخواهم برد. سعدی (بدایع). دلق و سجاده و ناقوس بخمخانه فرست تا مریدان تو در رقص و تمنی آیند. سعدی (بدایع). سرم مست پیمانه ٔ دیگر است شرابم ز خمخانه ٔدیگر است . نزاری قهستانی . بر دست ساقیان سحاب از خمخانه و بل وطل اقداح لاله بر شراب می گرداند. (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص ٩٩). ما را ز خیال تو چه پروای شرابست خم گو سر خود گیر که خمخانه خرابست . حافظ. روزه یکسو شد و عید آمد و دلها برخاست می ز خمخانه بجوش آمد می باید خواست . حافظ. بیا ای شیخ و از خمخانه ٔ ما شرابی خور که در کوثر نباشد. حافظ.
مترادف و متضاد واژهدان
خمخانه، شرابخانه، میخانه، میکده خمکده، خمستان، شرابکده رسومات
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی