خمره
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خُ رِ) (اِ.) خم کوچک، خمچه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خُ رِ) (اِ.) خم کوچک، خمچه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خمره . [ خ ُ رَ / رِ ] (اِ) خمچه . خمبره . خم کوچک . (ناظم الاطباء) : آچارها پیش آوردند و سر خمره ها بازکردند و چاشنی می دادند. (تاریخ بیهقی ). و چون خمره ٔ شهد مسموم است و چشیدن آن کام خوش کند لیکن عاقبت بهلاکت کشد. (کلیله و دمنه ). استاد علی خمره بجویی دارد چون من جگری و دست و رویی دارد. ؟ تا فرستد حق رسولی بنده ای دوغ را در خمره جنباننده ای . مولوی . ♦ خمره ٔ اتوکشی ؛ نیم خمی یا پاره ای از خم که اتوکشان در زیر آن آتش کرده و جامه را برای هموار شدن یا برای نورد و چین پدید آوردن در آن بکار برند. (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ امثال : کاهل به آب نمیرفت وقتی هم که میرفت خمره میبرد، نظیر: موش به سوراخ نمی رفت وقتی که میرفت جارو بدمش می بست . مثل خمره ٔ اتوکشی است ؛ سری سخت بزرگ و بدترکیب دارد. مثل خمره ٔ پیه زده است .