خمس
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خُ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- یک پنجم هر چیز.<BR>۲- یک پنجم درآمد یا غنایم که مسلمانان باید به امام یا جانشین او بپردازند. ج. اخماس.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خُ) [ ع. ] (اِ.) ۱- یک پنجم هر چیز. ۲- یک پنجم درآمد یا غنایم که مسلمانان باید به امام یا جانشین او بپردازند. ج. اخماس.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خمس . [ خ َ ] (ع عدد، ص، اِ) مؤنث خمسة یعنی پنج . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد). یقال : خمس نسوة. توضیح : هرگاه معدود مؤنث باشد خمس بدون تاء تأنیث می آید و هرگاه معدود مذکر باشد خمس با تاء تأنیث می آید : چهارم ذوق و پنجم لمس باشد نصیب لذتت زین خمس باشد. ناصرخسرو. وز خمس پی عشر چیزی که دهند آن این از چه مخمس شد و آن از چه معشر. ناصرخسرو. ♦ صلوات خمس ؛نمازهای پنجگانه . (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ کلیات خمس ؛ مقدمات موصل تصوری است در منطق که آن را ایسام غوجی نیز می گویند و آن عبارت است از: نوع و جنس و فصل و عرض عام و عرض خاص . رجوع به کلیات شود.
خمس . [ خ َ م َ ] (اِ) مربا که از انگور کنند در گیلان . (یادداشت بخط مؤلف ).
خمس . [ خ َ ] (ع مص ) گرفتن پنج یک مال کسی . ◄ جزو گروهی درآمدن و آن را پنج کردن .(از منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ).
واژگان فارسی سره واژهدان
یک پنجم، پنجک، پنج یک