خمستان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خمستان . [ خ ُ م ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان بربرود بخش الیگودرز شهرستان بروجرد، دارای ٣١٦ تن سکنه . آب آن از قنات و محصول آن غلات و لبنیات است . شغل اهالی زراعت و گله داری می باشد. از صنایع دستی زنان قالی و جاجیم بافی و راه مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٦).
خمستان . [ خ ُ م ِ ] (اِخ ) دهی است جزء دهستان سربند پایین بخش سربند شهرستان اراک . دارای ٢١١ تن سکنه . آب آن از چشمه و محصول آن غلات و بنشن و پنبه و شغل اهالی زراعت و گله داری و از صنایع دستی قالیچه بافی و راه مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٢).
خمستان . [ خ ُ م ِ / خ ُ س ِ ] (اِ مرکب ) خانه ٔ خمار که آنجا خمها بزمین فروبرده باشند و آن را خمخانه و خمکده نیزگویند. (شرفنامه ٔ منیری ) (از آنندراج ) : ای شرابی به خمستان رو و بردار کلید در او بازکن و رو بر آن خم نبیذ. منوچهری . بر غوره چهار مه کنم صبر تا باده به خمستان ببینم . خاقانی . لعل تاج خسروان بربودمی بر سفال خمستان افشاندمی . خاقانی . عاشقی توبه شکسته همچو من از طواف خمستان آمد برون . خاقانی . ◄ کوره و داش سفال و خشت پزی . (ناظم الاطباء).