خمود
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خُ) [ ع. ] (اِمص.) خاموشی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خُ) [ ع. ] (اِمص.) خاموشی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خمود. [ خ َم ْ مو ] (ع اِ) جائی که آتش در آن خوابانند. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ).
خمود. [ خ ُ ] (ع مص ) خمد.(منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). رجوع به خمد شود. فرونشستن آتش . (ترجمان علامه جرجانی ). ♦ خمود تب ؛ سرد شدن و سکونت آن . (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ خمود نار ؛ بمردن آتش . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ طرف تفریط عفت است و آن سکونت از حرکت در طلب لذات ضروری است که شرع و عقل در اقدام بر آن رخصت داده باشد از روی نثار نه از روی نقصان خلقت .(نفایس الفنون فی عرائس العیون ). ◄ (اِمص ) پژمردگی . کاهلی . (یادداشت بخط مؤلف ) : زین حوالت رغبت افزا در سجود کاهلی و جبر مفرست و خمود. مولوی .
مترادف و متضاد واژهدان
افسرده، بیتحرک، بیروح، خموش (متضاد: پرنشاط) رکود (متضاد: رونق) ساکت
واژگان فارسی سره واژهدان
دلتنگ، پژمرده، افسردگی