خموشی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خموشی . [ خ َ ] (حامص ) سکوت . صموت . خاموشی . (یادداشت بخط مؤلف ) : که هر مرغ را هم خموشی نکوست . فردوسی . تا نشسته بر در دانش رصدداران جهل در بیابان خموشی کاروان آورده ام . خاقانی . بگفتن با پرستاران چه کوشی سیاست باید اینجا یاخموشی . نظامی . اگر گوشم بگیری تا فروشی کنم در بیعت بیعت خموشی . نظامی . یکی کم گفتن است و نه خموشی . شیخ عطار. سخن گرچه هر لحظه دلکش تر است چو بینی خموشی از آن خوشتر است . همه وقت کم گفتن از روی کار گزیده ست خاصه درین روزگار. امیرخسرو دهلوی . پشیمان ز گفتار دیدم بسی پشیمان نگشت از خموشی کسی . امیرخسرو دهلوی . خموشی پاسبان اهل راز است ازو کبک ایمن از چنگال باز است . وحشی . خموشی پرده پوش راز آمد نه مانند سخن غماز آمد. وحشی . چو دل را محرم اسرار کردند خموشی را امانتدار کردند. وحشی .