خمک
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خُ مَ) (اِ.) دف و دایرة کوچکی که چنبر آن از برنج یا روی باشد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خُ مَ) (اِ.) دف و دایره کوچکی که چنبر آن از برنج یا روی باشد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خمک . [ خ ُ م َ ] (اِ) صدای دست بر دست زدن با اصول و ضرب گرفتن مطابق ساز. (انجمن آرای ناصری ) (از ناظم الاطباء). ◄ (اِ مصغر) مصغر خم . (ناظم الاطباء). ◄ دف خرد که چنبرش از روی بوده و نیک عمیق باشد. (شرفنامه ٔ منیری ).
خمک . [ خ ُم ْ م َ ] (اِ) خنبک . (ناظم الاطباء) (برهان قاطع) (جهانگیری ). ◄ صدای دست بر دست زدن با اصول و ضرب گرفتن مطابق ساز. (ناظم الاطباء) (برهان قاطع) : درآمد بشورش دم گاودم بخمک زدن خام روئینه خم . نظامی (از فرهنگ جهانگیری ). ◄ (اِ مصغر) دف کوچکی که دو چیز آن رویین و یا از برنج باشد. ◄ خم کوچک . (ناظم الاطباء).
خمک . [ خ ُ م َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان شهرکی بخش شیب آب شهرستان زابل، دارای ١٩٢٠ تن سکنه . آب آن از رودخانه ٔ هیرمند و محصول آن غلات و لبنیات و پنبه و صیفی است . شغل اهالی زراعت و گله داری و قالیچه و گلیم و کرباس بافی . راه مالرو و ده باب دکاکین مختلف و دبستان دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٨).