خمیر کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خمیر کردن . [ خ َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) سرشتن . بسرشتن . عجن . (یادداشت بخط مؤلف ) : خوی نیکست و عقل مایه ٔدین کس نکرده ست جز بمایه خمیر. ناصرخسرو. ◄ نرم کردن . بشکل خمیر درآوردن : بدست آهن تفته کردن خمیر به از دست بر سینه پیش امیر. سعدی (گلستان ).