خمیس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خمیس . [ خ َ ] (اِخ ) ابن علی بن احمد جوزی، مکنی به ابوالکرم واسطی، نحوی و ادیب و شاعرو محدث که از حفاظ حدیث بود. بسال ٤٤٧ هَ .ق . متولدشد و بسال ٥١٠ هَ .ق . درگذشت . این ابیات از اوست : ترکت مقالات الکلام جمیعها لمبتدع یدعوبهن الی الردی ولازمت اصحاب الحدیث لأنهم دعاة الی سبل المکارم والهدی و هل ترک الانسان فی الدین غایة اذا قال قلدت النبی محمداً. و باز از اوست : من کان یرجوا أن یری من ساقط امراً سنیاً فلقد رجا أین یجتنی من عوسج رطباً جنیاً. (از معجم الادباء ج ٤ ص ١٨٥).
خمیس . [ خ َ ] (ع اِ) لشکر بدان جهت که پنج رکن دارد: مقدمه، قلب، میمنه، میسره، و ساقه . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد). ◄ پنجشنبه . (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ خمیس الناس ؛ جماعت مردم : ما ادری ای خمیس الناس هو؛ نمیدانم از کدام جماعت مردم است او. (منتهی الارب ). ◄ قسمی برد و آن را خِمس نیز گویند. (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ (ع ص ) پنج گزی . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). منه : ثوب خمیس . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ). رمح خمیس . (منتهی الارب ).