خنبک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خنبک . [ خُم ْ ب ُ ] (اِخ ) قریتی است از بدخشان . (ناظم الاطباء).
خنبک . [ خُم ْ ب َ ] (اِمص ) برهم زدگی کف های دست با اصول مطابق ساز. (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) (از انجمن آرای ناصری ). ◄ استهزاء. مسخره . (ناظم الاطباء). ◄ (اِ) جامه ٔ درشت و خشن که درویشان پوشند. (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) (از انجمن آرای ناصری ). ◄ تنبک . دمبک . (از ناظم الاطباء) (از انجمن آرای ناصری ) (از آنندراج ). ◄ خمره ٔ کوچک . (ناظم الاطباء). خمچه . خنبچه . خم کوچک . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ کنار طبل . ◄ نفیر اسب در هنگام نوشیدن آب . (ناظم الاطباء).