خنجری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خنجری . [ خ َ ج َ ] (ص نسبی، اِ) قسمی از تیره ٔ کاکتس ها که برگ آن شکل خنجر دارد. (یادداشت مؤلف ). ◄ نام سازی است . (آنندراج ). یک نوع طبل کوچک . (ناظم الاطباء) : مریخ شمشیر خود را گذاشته کف به خنجری قوالان کشد. (ملاطغرا بنقل ازآنندراج ). ◄ منسوب به خنجر. (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ رنگارنگی ابریشم . (ناظم الاطباء). ◄ چون خنجر. (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ غضروف خنجری ؛ نام استخوانی غضروفی پهن در زیر سینه که سوی زیرین آن مائل به استداره است .(یادداشت بخط مؤلف ) : اندرین استخوانهای سینه غضروفی پیوسته است پهن آن را خنجری گویند از بهر آنکه با سر خنجر ماند و این غضروف چون سپری است معده را. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).
خنجری . [ خ َ ج َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان کوهپایه ٔ بخش بردسکن شهرستان کاشمر. با ٢٩٠تن سکنه . آب آن از قنات و محصول آن غلات و انجیر و انار و شغل اهالی زراعت و مالداری و راه مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).
خنجری . [ خ َ ج َ ی ی ] (ص نسبی ) بمانند خنجر. بشکل خنجر. ♦ خنجری اللحیه ؛ زشت ریش .(منتهی الارب ). ◄ خنجرساز.