خند
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خند. [ خ َ ] (اِمص ) خندیدگی . (ناظم الاطباء). مخفف خنده . (یادداشت بخط مؤلف ) : غمزش از غمزه تیزپیکان تر خندش از خنده شکرافشان تر. نظامی . ♦ پوزخند ؛ مسخره . طعنه . خنده ٔ به استهزاء و تحقیر. (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ خوش خند ؛ خوب خنده : خوش باش بدان دولت و خوش خند که کردی بازار شکر زآن لب خوشخند شکسته . سوزنی . ♦ خیره خند ؛ بدخنده . ♦ ریشخند ؛ فریب . ۩ طعنه . خنده برای استهزاء. (یادداشت بخط مؤلف ) : گریم به امید و دشمنانم بر گریه زنند ریشخندی . سعدی . ♦ زهرخند ؛ خنده ٔ حاکی از غیظ و غضب . (یادداشت بخط مؤلف ) : بخندید و گفت اندرآن زهرخند که افسوس بر کار چرخ بلند. نظامی . ♦ شکرخند ؛ کنایه از لب است . ۩ خنده ٔ شیرین خوبان . (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ قهرخند ؛ خنده از روی عصبانیت . ♦ لب خند ؛ تبسم . (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ نوشخند ؛ خنده ٔ خوش . خنده ٔملیح . خنده ٔ بسیارشیرین از محبوب . (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ نیشخند ؛ خنده از روی طعنه . خنده ٔ حاکی از ملامت . ♦ هرزه خند ؛ خنده ٔ بی جهت . خنده ٔ بدون دلیل . ◄ (نف ) خنده کننده . تبسم کننده . (ناظم الاطباء).