واژه جو

خنداخند

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

خنداخند. [ خ َ خ َ ] (اِ مرکب ) خنده ٔ متصل و از روی دل . (ناظم الاطباء). ◄ (ق مرکب )خندان خندان . (انجمن آرای ناصری ). کم کم : تشنه چون بود سنگدل دلبند خواست آب آن زمان به خنداخند. منجیک . دفع چشم بد جهانی را همچنان نرم نرم و خنداخند. انوری . درهم آمیختیم خنداخند من و چون من فسانه گویی چند. نظامی (از آنندراج ). بند بر من نهاد خنداخند یعنی آشفته را بباید بند. نظامی .

معنی خنداخند | واژه جو