خندان لب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خندان لب . [ خ َ ل َ ] (ص مرکب ) متبسم . کنایه از شادان . شادروی : پیش خندان لبش ز اشک چو دُر گریه ٔ آفتاب دیدستند. خاقانی . زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست . حافظ. این مدت عمر ما چو گل ده روز است خندان لب و تازه روی می باید بود. حافظ.
مترادف و متضاد واژهدان
متبسم، خندهناک شاد، شادمان، شنگول
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی