واژه جو

خندان کردن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

خندان کردن . [ خ َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بخنده درآوردن . خنداندن . خندانیدن . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ شکافته کردن . شکفته کردن : گفت در گوش گل و خندانش کرد گفت با لعل خوش و تابانش کرد. مولوی . نار خندان باغ را خندان کند صبحت مردانت چون مردان کند. مولوی .

معنی خندان کردن | واژه جو