خنک
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خُ نَ)(ص.)<BR>۱- سرد مطبوع.<BR>۲- خوب، خوش.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خُ نُ) (شب جم.)خوشا؛ آفرین.
(خُ نَ)(ص.) ۱- سرد مطبوع. ۲- خوب، خوش.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خنک . [ خ ُ ن ُ ] (صوت ) خوشا. خوشا بحال . طوبی . نیک و خرم باد. (ناظم الاطباء) (یادداشت بخط مؤلف ) : خنک آن کسی را کز او رشک برد کسی کو به بخشایش اندربمرد. ابوشکور بلخی . پس خالد گفت بخ بخ یا وحشی خنک ترا باد اگر تو اندر کافری بهترین مسلمانان ... را کشتی باز به مسلمانی بدترین کافران را کشتی . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). خنک آنکه آباد دارد جهان بود آشکارای او چون نهان . فردوسی . همه دادگر باش و پروردگار خنک مرد بخشنده و بردبار. فردوسی . بدانش ز یزدان شناسد سپاس خنک مرد دانا و یزدان شناس . فردوسی . این عطا دادن دائم خوی پیغمبر ماست خنک آن کس کو را خوی پیغمبر ماست . فرخی . رمضان رفت و رهی دور گرفت اندر بر خنک آن کو رمضان را بسزا برد بسر. فرخی . خنک آن کو را از عشق نه ترس است و نه بیم . فرخی . شب سیاه مر او را تمام یاری داد خنک کسی که مر او را تمام باشد یار. فرخی . بوسهل مرا بخواند و گفت : خنک بونصرمشکان که در عز کرانه شد. (تاریخ بیهقی ). سگ درین روزگار بی فرجام بر چنین مهتری شرف دارد در قلم داشتن فلاح نماند خنک آن را که چنگ و دف دارد. معین الملک . بد و نیک را هر دو پاداشن است خنک آنکه جانش از خرد روشن است . اسدی . خنک مردداننده ٔ رای مند به دل بی گناه و به تن بی گزند. اسدی (گرشاسب نامه ). علی و عترت اویست مر آنرا در خنک آن را که درین ساخته دار آید. ناصرخسرو. گر تو بدست عقل اسیری خنک ترا. ناصرخسرو. مالک دینار گفت : خنک کسی را که چنان غله بود که کفایت باشد. (کیمیای سعادت ).محمد واسع گفت : نه خنک کسی که بامداد و شبانگاه گرسنه بود و از حق تعالی بدان خشنود. (کیمیای سعادت ). به هر کسی ز من این دولت ثنا نرسد خنک تو کاین همه دولت مسلم است ترا. خاقانی . فرخ و روشن و جهان افروز خنک آن روز یاد باد آن روز. نظامی . ای خنک آن دم که جهان بی تو بود نقش تو بیصورت و جان بی تو بود. نظامی . ای خنک جان عیش پرور تو کز چنین فتنه دور شد سر تو. نظامی . ای خنک چشمی که او گریان اوست ای همایون دل که او بریان اوست . مولوی . ای خنک آن مرد کز خود رسته شد در وجود زنده ای پیوسته شد. مولوی . محسنان مردند و احسانها بماند ای خنک آن را که این مرکب براند. مولوی . خنک روز محشر تن دادگر که در سایه ٔ عرش دارد مقر. سعدی (بوستان ). خنک آنکه در صحبت عاقلان بیاموزد اخلاق صاحبدلان . سعدی (بوستان ). خنک آنکه آسایش مرد و زن گزیند بر آسایش خویشتن . سعدی (بوستان ). خنک آن کس که تخم نیکی کاشت تا بر خویشتن از آن برداشت . امیرخسرو دهلوی . دانش است آب زندگانی مرد خنک آن کآب زندگانی خورد در پی کشف این و آن رفتن جز بدانش کجا توان رفتن . اوحدی . ◄ (ص ) سرد. بارد. چاهیده . (ناظم الاطباء). سرد خوش . سردی که سوزان نیست . سرد ملایم و مطبوع : ز سالی به استخر بودی دو ماه که کوتاه بودی شبان سیاه که شهری خنک بود و روشن هوا از آنجا گذشتن ندیدی روا. فردوسی . همی رای زد تا جهان شد خنک وزید از سر کوه بادی تنک . فردوسی . خیزید و خز آرید که هنگام خزان است باد خنک از جانب خوارزم وزان است . منوچهری . و هوای قلعه خنک است چنانک غله ٔ نیک دارد. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ١٤٣). و هوای آن معتدل است و پاره ای از هوای یزد خنک تر باشد. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ١٢٤). و هوای آن سخت خنک است و خوش . (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ١٥٨). و چو بزمین آمد اگر دستی نرم بر وی نهند یا نسیمی خنک بر وی وزد درد آن با پوست باز کردن برابر باشد. (کلیله و دمنه ). ♦ آب خنک ؛ آب سرد. ♦ خنک شدن ؛ سرد شدن . ♦ خنک کردن ؛ سرد کردن . ♦ خنک کن ؛ آلتی است که برای خنک کردن بکار می برند. ♦ هوای خنک ؛ هوایی که سرد مطبوع باشد. ♦ امثال : سبوی نو، آب خنک دارد، نظیر: هنوز خوبی اول کار است . ◄ بی مزه . ناگیرا. ♦ ادای خنک ؛ حرکات ناخوش . حرکات زشت و بی مزه : بس است این همه زاهد مکن ادای خنک چو صبح چند بدوش افکنی ردای خنک . سلیم (از آنندراج ). ♦ خنک روی ؛ بی نمک . ناگیرا : خنک رویند ترکان سمرقند نمک در مردم هندوستان است . علی خراسانی (از آنندراج ). ♦ گفتار خنک ؛ گفتار ناخوش : من نه آن دریای پرشورم که خاموشم کنند یا بگفتار خنک دل سرد از جوشم کنند. صائب (از آنندراج ). ♦ ناز خنک ؛ ناز ناخوش . ناز بیجا : چرا ناز خنک از مرهم کافور بردارد. ؟ ۩ تر. تازه . ملایم . ◄ (ق ) خوب . خوش . (ناظم الاطباء). مستریح . (یادداشت بخط مؤلف ) : تو خفته خنک در حرم نیم روز. سعدی . ♦ دل خنک کردن ؛ دل خوش کردن . تشفی دل کردن : جمعی که زیر چرخ شب و روز کرده اند چون شمع دل خنک به نسیم سحر کنند. صائب (از آنندراج ). ◄ (اِ) آسانی . ملایمت . ◄ خود. خویش . ◄ خویشاوند. (ناظم الاطباء).
خنک . [ خ ُ ن ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان و بخش خفر شهرستان جهرم، آب آن از چشمه ومحصول آن غلات و برنج و بادام و انگور و انجیر است . شغل اهالی زراعت و باغداری و از صنایع دستی گلیم بافی و راه مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٧).
مترادف و متضاد واژهدان
بارد، سرد، یخ (ملایم، مطبوع) (متضاد: حار، گرم) بیمزه، لوس، ناخوشایند خجسته خوب، خوش، نیک تازه، تر خوشا ملایم، مطبوع، خوشآیند