خنیاگر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خنیاگر. [ خ ُ گ َ ] (ص مرکب ) سرودگوی . سازنده . نوازنده . مغنی . آوازه خوان . (ناظم الاطباء). مطرب . (تفلیسی ) (زمخشری ) (غیاث اللغات ). قوال . (غیاث اللغات ). ساززن . خواننده . نوائی . (یادداشت بخط مؤلف ). ج، خنیاگران : خنیاگر ایستاد و بربطزن از بس شکفته شد در اشکنجه . منوچهری . همی تا برزند آواز بلبلها ببستانها همی تا برزند قابوس خنیاگر بمزمرها. منوچهری . گر زآنکه خسروان را مهدی بود بر اشتر خنیاگران او را پیل است با عماری . منوچهری . خنیاگر است فاخته و عندلیب را بشکست نای در کف و طنبور در کنار. منوچهری . زاغش نگر صاحب خبربلبل نگر خنیاگرش . ناصرخسرو. سماع ناهید آخر ز مردمان که شنید که خواند او را اخترشناس خنیاگر. مسعودسعد. نوای بلبل و طوطی خروش عکه و سار همی کنند خجل لحنهای خنیاگر. انوری . خوش نبود با نظر مهتران بر دف او جز کف خنیاگران . نظامی . خنیاگر زن صفیر دوک است تیر آلت جعبه ٔ ملوک است . نظامی . شنیدم که در لحن خنیاگری برقص اندرآمد پری پیکری . سعدی (بوستان ). نظم را علمی تصور کن بنفس خود تمام گر نه محتاج اصول و صوت خنیاگربود. امیرخسرو دهلوی . ز مجلس تو نظر نگذرد همی ناهید بدان طمع که بخنیاگریش بنوازی . ؟ (از شرفنامه ٔ منیری ). سازنده ٔ کار گنبد خضرا خنیاگر نرم زهره ٔ زهرا. (نقل از مؤلف ).