خهی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خهی . [ خ َ ] (صوت ) کلمه ٔ تحسین و تعجب چنانکه زهی و این در اصل خه بود و آنچه مردم خهی را بقیاس زهی بکسر خاء خوانند غلط است . (از آنندراج ). کلمه ٔ تحسین است و آن مرکب است از «خه » و «ای » بمعنی «مرحبا» و «بارک اﷲ» و «آفرین ». (برهان قاطع) (از شرفنامه ٔ منیری ) (از غیاث اللغات ) زهی . ولی در اعجاب از حسن تنها نیست بلکه در اعجاب از قبح نیز آید. (یادداشت مؤلف ) : خهی گزیده و زیبا و بی بدل چو خرد زهی ستوده و بی عیب و پاک چون قرآن . فرخی . من آن نگویم اگر کس بر غم من گوید زهی سپاه بنفرین خهی طلیعه ٔ شوم . سوزنی . خهی نان پخته زهی گاو زاده . سوزنی . مقام دولت و اقبال را مقیم تویی زهی رفیع مقام و خهی شریف مقیم . سوزنی . زهی کهی و خهی چشمه ای که اندر وی قرار گیرد مار شکنج و ماهی شیم . سوزنی . زهی بیان تو اسرار غیب را حاکی خهی بنان تو آثار جود را تفسیر. انوری . خهی بحزم وسیاست کمال و زیور جود. انوری . زهی بدست فلک ظل چو آفتاب رحیم خهی به کلک زحل سر چو مشتری وهاب . خاقانی .