خواب آمدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خواب آمدن . [ خوا / خا م َ دَ ] (مص مرکب ) خواب گرفتن کسی را : از اندیشه آن شب نیامدش خواب از اسفندیارش گرفته شتاب . فردوسی . تا نپنداری که بعد از چشم خواب آلود تو تا برفتی خوابم اندر چشم بیدار آمده ست . سعدی . پری پیکر بتی کز سحر چشمش نیامد خواب در چشمان من دوش . سعدی . ♦ به خواب کسی آمدن ؛ برؤیای کسی آمدن .دیده شدن در رؤیا و خواب کسی : شب بعد از وفاتش پدرم بخوابم آمد. (یادداشت بخط مؤلف ).