خواب بردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خواب بردن . [ خوا / خا ب ُ دَ ] (مص مرکب ) بخواب رفتن . درربودن خواب کسی را : سختم عجب آید که چگونه بردش خواب آن را که بکاخ اندر یک شیشه شراب است . منوچهری . ترا در بزم شاهان خوش برد خواب ز بنگاه غریبان روی برتاب . نظامی . ظالمی را خفته دیدم نیمروز گفتم این فتنه ست خوابش برده به . سعدی (گلستان ). از تشویش دزدان خوابش نبردی . (گلستان ). نه گریان و درمانده بودی و خرد که شبها ز دست تو خوابم نبرد. سعدی (بوستان ). شب از درد بیچاره خوابش نبرد بخیل اندرش دختری بود خرد. سعدی (بوستان ). ♦ امثال : اگر دنیا راآب ببرد او را خواب برده است ؛ این مثل را برای افراد بی اعتناء به امور زنند.