خواب پریشان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خواب پریشان . [ خوا / خا ب ِ پ َ ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب ) خواب موحش . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). رؤیای هولناک . (از ناظم الاطباء) : به بیداری خیال زلف خوبان می کندشب را ز بس پیوسته بیند چشم من خواب پریشان را. غنی (از آنندراج ). ◄ خوابی که با بیداری و بی آرامی آمیخته است . (غیاث اللغات ). تململ . (آنندراج ) : عمر آسایش دنیا مژه بر هم زدن است دل بیدار به این خواب پریشان مغشوش . صائب (از آنندراج ). گر نباشد مرد بی سامان به تمکین بهتر است هر قدر خواب پریشان هست سنگین بهتر است . صائب (از آنندراج ).