خواب کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خواب کردن . [ خوا / خا ک َ دَ ] (مص مرکب ) خفتن . خسبیدن . خوابیدن . بخواب رفتن . خواب رفتن . (یادداشت مؤلف ) (از ناظم الاطباء) : بیا بصلح من امروز و در کنار من امشب که دیده خواب نکرده ست از انتظار تو دوشم . سعدی (طیبات ). امشب آن نیست که در خواب رود چشم ندیم خواب در روضه ٔ رضوان نکند اهل نعیم . سعدی (طیبات ). محمول پیش آهنگ را از من بگو ای ساربان تو خواب میکن بر شتر تا بانگ می دارد جرس . سعدی (طیبات ). ◄ خوابانیدن . بچاره کسی را خوابانیدن . (از یادداشتهای مؤلف ) : لالایی گویم و خوابت کنم من . ؟ ◄ بخواب مصنوعی بردن . هیپنوتیزه کردن . مانیتیسم کردن . (یادداشت مؤلف ) : بحیرتم ز که اسرار مانیتیسم آموخت فقیه شهر که بیدار را بخواب کند. ایرج میرزا.