خواب گرفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خواب گرفتن . [ خوا / خا گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) خواب بردن . خواب آمدن . (از آنندراج ) : بدان زنده که او هرگز نمیرد به بیداری که خواب او را نگیرد. نظامی . آنکه قرارش نگرفتی و خواب تا گل و نسرین بفشاندی نخست . سعدی (گلستان ). اسیر بند شکم را دو شب نگیرد خواب شبی ز معده ٔ سنگی شبی زدلتنگی . سعدی (گلستان ). چشم مرا تا بخواب دید جمالش خواب نمی گیرد از خیال محمد. سعدی . کدام ساعت سنگین دو چشم بخت مرا درین زمانه ٔ پرانقلاب خواب گرفت . صائب (از آنندراج ). چون چشم اختران همه شب دیدگی غنود زلفین دوست خواب پریشان من گرفت . علی خراسانی (از آنندراج ). ◄ مانع خواب کسی شدن . عملی که در زندان کنند تا شخص از بی خوابی عاجز آید و اقرار کند. مزاحم خواب کسی شدن مر اعتراف را. (یادداشت مؤ لف ).