خوابناک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوابناک . [ خوا / خا ] (ص مرکب ) خواب آلود. (ناظم الاطباء) : بعنبر طری نرگس خوابناک چو کافور تر سر برون زد ز خاک . نظامی . فروبسته چشم از تن خوابناک بدو گفت برخیز از این خون و خاک . نظامی . چه داند خوابناک مست مخمور که شب را چون بروز آورد رنجور. سعدی (مفردات ). جثامه ؛ خوابناک که از جا نجنبد و سفر نکند. (منتهی الارب ). ♦ چشمان خوابناک ؛ چشمان خواب آلود. ◄ خوابدار. جامه ٔ پرزه دار که پرزه های آن در جهتی قرار دارد.