خوابگه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوابگه . [ خوا / خا گ َه ْ ] (اِ مرکب ) خوابگاه . خانه ای که در آن خوابند. اطاق خواب . جای آرامیدن . جای لمیدن . جای استراحت . جای آرامش : چو سوگند شد خورده برخاستند سوی خوابگه رفتن آراستند. فردوسی . چو بازارگانش فرودآورید مر او را یکی خوابگه برگزید. فردوسی . مگر ز خوابگه شیر برگرفتی صید مگر ز بازوی سیمرغ بازکردی پر. فرخی . چو زی خوابگه شد یل نامدار بیامد همانگه نگهبان بار. (گرشاسب نامه ). دگر گفت چون جان آشفتگان یکی خوابگه چیست بر خفتگان . (گرشاسب نامه ). تا کی بود این بنا طرازیدن چون خوابگه قدیم نطرازی . ناصرخسرو. اگر در پیش کاخ او سواریت آرزو آید چو طفلان خوابگه بگذار و زی میدان مردان شو. خاقانی . به هر منزلی کآوری تاختن نشاید در او خوابگه ساختن . نظامی . ◄ بستر. فرش . رختخواب . (یادداشت مؤلف ) : غم نادیدن آن ماه دیدار مرا در خوابگه ریزد همی خار. فرخی . آن خوابگهش گهی که خفتی روباه به دم زمین برفتی . نظامی . ◄ مدفن . قبر. گور : چو برگشت کیخسرو از پیش تخت در خوابگه را ببستند سخت . فردوسی . چو از چشم گرینده ٔ اشکبار بر آن خوابگه کرد لختی نثار. نظامی . هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را. حافظ.