خوابیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوابیدن . [ خوا / خا دَ ] (مص ) خفتن . خسبیدن . استراحت کردن .(ناظم الاطباء). نوم . رقود. هجعت . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ خوابانیدن . قرار دادن : بخوابم تنش خوار بر خاک بر سرش بسته آرم بفتراک بر. اسدی . زبر تخت بخوابید سهی سرو مرا پیش نظارگیان پرده ز در بازکنید. خاقانی . ◄ فروافتادن . خراب . چون : خوابیدن دیوار. خوابیدن سقف . ◄ ویران شدن . از بین رفتن . چون : قنات خوابید. ◄ از کار افتادن . چون : حمام خوابید. ◄ از حرکت بازایستادن . چون : ساعت خوابید. کارخانه خوابید. ◄ از حالت ایستاده به زمین افتادن . چون : چادر خوابید. خیمه خوابید. ◄ مکتنز بودن . چون : پولهای بسیاری از تجار ایرانی در بانکهای خارجی خوابیده است . ◄ بازی نکردن مقامر در بعضی بازیهای ورق و منتظر حالی مساعدترشدن . ◄ سر و کرخ و خدر شدن پا یا عضوی از اعضاء. ◄ فرونشستن فتنه . چون : فتنه خوابید. ◄ تنه ٔ درخت یا زرع به درازا بزمین دوسیدن . چون : درخت خوابید. (یادداشت مؤلف ). ◄ چشم برهم نهادن بی اعتنائی را. چشم خوابانیدن بی اعتنائی را. اهمیت ندادن : از این جادوئیها بخوابید چشم بجنگ اندر آئید یکسر بخشم . فردوسی . هر آن کس که او از گنه کار چشم بخوابید و آسان فروخورد خشم . فردوسی . دگر آن که مغزش بجوشد ز خشم بخوابد بخشم از گنه کار چشم . فردوسی . گر گرامی تر کسی زآن تو اندر کار دین چشم را لختی بخوابد برکشی او را به دار. فرخی . ◄ زانوزدن بر زمین . از حالت ایستادن بهیئت خفته درآمدن . چون : شتر خوابید.