خواتیم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خواتیم . [ خ َ ] (ع اِ) ج ِ خاتَم . انگشتری ها. خواتم . ◄ خاتمه ها. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). خواتم : که عواقب آن وخیم و خواتیم آن دمیم باشد. (سندبادنامه ). پس در خواتیم کارها نظر عاقلانه واجب دید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). و صاحبنظر را که بدیده ٔ فکرت در خواتیم و سرانجام امور تأملی باشد معلوم و مقرر شود که ... (جهانگشای جوینی ). ♦ امثال : الاعمال بخواتیمها، نظیر: جوجه را آخر پائیز می شمرند. ◄ ج ِ خاتِم و آن نزد اهل جفر حروف هفتگانه می باشند که پیوسته جدا بکار برده میشوند و هیچگاه با حروف دیگر پیوستگی پیدا نکنند در نوشتن و آن حروف عبارتند از: الف، دال، ذال، راء، زاء، واو، لا، چنانچه در پاره ای از رسائل جفر دیده شده است . (از کشاف اصطلاحات الفنون ). ◄ ج ِ خاتام . خواتم . ◄ ج ِ ختم . خواتم . ◄ ج ِ خاتیام . (ناظم الاطباء). خواتم .