خواستار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خواستار. [ خوا / خا ] (نف ) دادخواه . (ناظم الاطباء). ◄ (اِمص ) احضار. (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ خواستار کردن ؛ احضار کردن . فراخواندن : بفرمود خسرو بسالار بار که بازارگان را کند خواستار. فردوسی . چنین گفت با میزبان شهریار که بهرام ما را کند خواستار. فردوسی . ◄ جستجو. فحص . (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ خواستار کردن ؛ جستجو کردن . فحص کردن : بدل گفت کاین گُرد جز گیو نیست بدین مرز خود زین نشان نیو نیست مرا کرد خواهد همی خواستار به ایران برد تا کند شهریار. فردوسی . ◄ (نف ) خواهشگر. شفیع. (یادداشت بخط مؤلف ) : بریدند از تن سر شاهوار نه فریادرس بود و نه خواستار. فردوسی . ◄ فقیر. (یادداشت بخط مؤلف ) : ببخشم ز گنج درم صدهزار بدرویش و هرکو بود خواستار. فردوسی . ◄ عاشق . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ خواستگار. طالب دختر یا زن برای زناشویی .(ناظم الاطباء) (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ خواستار کردن ؛ خواستگاری کردن : من او را کنم از پدر خواستار که زیبد بمشکوی ما آن نگار. فردوسی . بلقیس را ز شهر سبا کرد خواستار. خاقانی . ◄ علاقه مند. (یادداشت بخط مؤلف ) : نه آباد بوم و نه پروردگار نه آن خستگان را کنی خواستار. فردوسی (شاهنامه چ دبیرسیاقی ج ٢ ص ٧٤٠). زبان برگشادند بر شهریار که او بود داننده را خواستار. فردوسی . دگر هفته روشن دل شهریار همی بود داننده را خواستار. فردوسی . چون دید شاه خلق جهان خواستار اوست بر ملک خویش کرد مر او را نگاهبان . منوچهری . مجلس استاد تو چون آتش افروخته ست تو چنانچون اشتر بی خواستار اندر عطن . منوچهری . تا تو بمنت مرا نخواهی مندیش که مَنْت خواستارم . ناصرخسرو. بسال نو ایدون شد آن سالخورده که برخاست از هر سوی خواستارش . ناصرخسرو. دانا مرا بجست و من او را بخواستم من خواستار او شدم او خواستار من . ناصرخسرو. خاقانی ار نبودی وصاف خوبی تو خاقان اکبر او را کی خواستار بودی ؟ خاقانی . مادحی را گر معانی نیست الفاظ ابتر است زَاهل معنی لاجرم کس نیست وی را خواستار. مولوی . ♦ خواستار آمدن ؛ علاقه مند شدن : اگر روز ما پایدار آمدی جهان را بسی خواستار آمدی . فردوسی . بگویید کاسفندیار آمده ست جهان را یکی خواستار آمده ست . فردوسی . ♦ خواستار شدن ؛ علاقه مند گردیدن : چو رفتی بنزدیک او باربد همش کاربد بد همش باربد ندادی ورا بارسالار بار نه نیزش شدی هیچکس خواستار. فردوسی . ◄ طالب . (مهذب الاسماء). ملتمس . طلب کننده . طلبکار. خواهنده . (یادداشت بخط مؤلف ) : هر آنگه که شد راستیت آشکار فراوان بود مر ترا خواستار. ابوشکور. همی باش در کوه و در مرغزار چو کیخسرو آید ترا خواستار ورا بارگی باش و گیتی بکوب ز دشمن زمین را به نعلت بروب . فردوسی . امسال نامه کرد سوی اوشمال و گفت مژده ترا که خواجه ترا گشت خواستار. فرخی . کسی کو جهان را بود خواستار ورا دانش آید نه گوهر بکار. اسدی . شمشیر تو بقهر شود خواستار جان زآنکش که اوبعنف شود خواستار ملک . مسعودسعد. سوزنی خوش طبع بادا با ملیح خوش مزاج خدمت جاه ترا از جان و از دل خواستار. سوزنی . ♦ خواستار آمدن ؛ طالب آمدن . طالب شدن : چو آمد مرآن کینه را خواستار سر آمد کیومرث را روزگار. فردوسی . کلید باغ را فردا هزاران خواستار آید تو لختی صبر کن چندانکه قمری بر چنار آید. فرخی . ♦ خواستار شدن ؛ طالب شدن : جان خواستار می شد بیشک زبهرآنک می جز نشاط را بجهان خواستار نیست . مسعودسعد. عز و جلال آن تست وآنکه ترا نیست چیست تا بدعاها شوم از در حق خواستار. خاقانی . ۩ مسألت . (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ خواستار کردن ؛ طلبیدن . طلب کردن . خواستن : تنومند بی مغزی و جان نزار همی دود از آتش کنی خواستار. فردوسی . چنین مایه ور باگهر شهریار همی از تو کشتی کند خواستار. فردوسی . سخن کرد از آن موبدان خواستار به پرسش گرفت آنچه آمد بکار. فردوسی . می ده مرا و مست مگردان که وقت خواب باشد که مدح خویش کند خواجه خواستار. فرخی . یک روز مانده باز ز ماه بزرگوار آیین مهرگان بتوان کرد خواستار. فرخی . بی نظم گشت کار من از بی دلی چنان کز یار باز کرد خوهم خواستار دل . سوزنی . ۩ اظهار علاقه مندی کردن : مرا گر نبودی خرد، شهریار نکردی ز من بودنی خواستار. دقیقی . ۩ احضار کردن : که باشی که شه را کنی خواستار چنین بادپایی تو ای خاکسار. فردوسی . شدند انجمن بر در شهریار بدان تا چرا کردشان خواستار. فردوسی .