خوالیگر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوالیگر. [ خوا / خا / خ َ گ َ ] (ص مرکب ) خوالگر. طباخ . مطبخی . آشپز. دیگ پز. طابخ . قادر. خورشگر. پزنده . باورچی .سفره چی . خوراک پز. (یادداشت بخط مؤلف ) : یکی خانه او را بیاراستند بدیبا و خوالیگران خواستند. فردوسی . می و خوان و خوالیگران یافتی . فردوسی . بفرمود رستم بخوالیگران که اندر زمان آوریدند خوان . فردوسی . روزی دهان پنج حواس و چهارطبع خوالیگران نه فلک و هفت اخترند. ناصرخسرو. پرستنده دختر به آیین خویش ز خوالیگران خوان و می خواست پیش . اسدی (گرشاسبنامه ). ◄ طعام . (ناظم الاطباء).