خوانچه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوانچه . [ خوا / خا چ َ / چ ِ ] (اِ مصغر) خوان کوچک . سفره ٔ کوچک . (ناظم الاطباء). ◄ طبق چوبی است اعم از آنکه مدور باشد و در آن غله را از خاشاک پاک سازندیا طولانی پایه که در آن بزرگان طعام چاشت را گذارند و خورند. اولی را خوانچه ٔ طبقی و دومی را خوانچه ٔ دیوانی گویند. (لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ). خوان طبق مانندی مربعمستطیل که از چوب و یا فلز سازند. (ناظم الاطباء). میز کوتاه پایه که در آن ظروف شیرینی و جهیز عروسی و غیره نهند. (یادداشت بخط مؤلف ) : بسفر سفره گزین خوانچه مخواه مرد خوان باش غم خانه مخور. خاقانی . زین دو نان فلک از خوانچه دو نان بینند تا نبینم که دهان از پی خور بگشایند. خاقانی . و ترتیبه ان یؤتی بمائدة نحاس یسمونها خونجه و یحمل علیها طبق نحاس . (از سفرنامه ٔ ابن بطوطه ). بنیاد عقل برفکند خوانچه ٔ صبوح عقل است هیچ هیچ مگو تا برافکند. خاقانی . ♦ خوانچه ٔ خورشید ؛ طبق خورشید. قرص خورشید : خوانشان خوانچه ٔ خورشید سزد که بهمت همه عیسی هنرند. خاقانی . ♦ خوانچه ٔ دنیا ؛ طبق جهان . کنایه از دنیاست : خاصگان بر سر خوان کرمش دم نزنند زآن اَباها که بر این خوانچه ٔ دنیا بینند. خاقانی چرب و شیرین خوانچه ٔ دنیا بمگس راندنش نمی ارزد. خاقانی . ♦ خوانچه ٔ زر ؛ آفتاب . (ناظم الاطباء) (برهان قاطع) : تا خوانچه ٔ زر دیدی بر چرخ سیه کاسه بی خوانچه سپید آید میخواره بصبح اندر. خاقانی . منتظری که از فلک خوانچه ٔ زر برآیدت خوانچه کن و چمانه کش خوانچه ٔ زر چه میبری ؟ خاقانی . چون روز رسد که روزن چشم زآن خوانچه ٔ زرفشان برافروز. خاقانی . شاهد روز از نهان آمد برون خوانچه ٔ زر زآسمان آمد برون . خاقانی . ♦ خوانچه ٔ زرین ؛ کنایه از آفتاب عالم تاب . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). خوانچه ٔ زر : وگر چون عیسی از خورشید سازم خوانچه ٔ زرین پر طاوس فردوسی کند بر خوان مگس رانی . خاقانی . ♦ خوانچه ٔ سپهر ؛ کنایه از آفتاب عالمتاب و خورشید انور است . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). ♦ خوانچه ٔ فلک ؛ کنایه از خورشید انوراست . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). ♦ خوانچه کردن ؛ خوان پهن کردن . بساط آراستن : خوانچه کن باده کش چو خاقانی یاد شه گیر در صفای صبوح . خاقانی . رو فلک خوانچه کن ز همت می زَاختران خواه نز خم خمار. خاقانی . خوانچه کن سنت مغان می را وز بلورین رکاب می بگسار. خاقانی . سیم کش بحر کش ز کشتی زر خوان مکن خوانچه کن مسلم صبح . خاقانی . زآن میی کآتش زند در خوانچه ٔ زنبور چرخ خوانچه کرده وآب حیوان در میان انگیخته . خاقانی . ♦ خوانچه ٔ گردون ؛ کنایه از فلک است : ای خوانچه ٔ گردون که نوالت همه زهر است نانت ز چه شیرین و تو چون تلخ ابایی ؟ خاقانی .