خوان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوان . [ خوا / خا ] (اِ) طبق بزرگی را گویند که از چوب ساخته باشند چه طبق کوچک را خوانچه گویند. (برهان قاطع). سفره ٔ فراخ و گشاده . (ناظم الاطباء). سماط. ابوجامع : همی از آرزوی ... خواجه را گه خوان بجز رونج نباشد خورش بخوانش بر. معروفی . نهادند خوان و بخندید شاه که ناهاربودی همانا براه . ابوشکور بلخی . خوانی نهاده بر وی چون سیم پاک میده با برّگان و حلوا شفتالوی کفیده . ابوالعباس . بر خوان وی اندر میان خانه هم نان تنک بود و هم ونانه . دقیقی . چو خوان نهاد نهاری فرونهد پیشت چو طبع خویش بخامی چو یشمه بی چربو. منجیک . نبید آر و رامشگران را بخوان بپیمای جام و بیارای خوان . فردوسی . نهادند خوان گرد باغ اندرون خورش ساختند از گمانها فزون . فردوسی . همانا که بی نعمت او بگیتی در این سالها کس نیاراست خوانی . فرخی . بزرگیی چه بود بیش از این قدرخان را که با توهمچو ندیمان تو نشست بخوان . فرخی . من می نخورم تا نبود بر دو کفم جام یا ساتگنی بر سر خوانم ننهی سه . منوچهری . خوردن را خوانی نهادند سخت نیکوی با تکلف بسیار و ندیمانش بیامدند. (تاریخ بیهقی ). و در این صفه خوانی نهاده بودند سخت بزرگ . (تاریخ بیهقی ). آداب طعام خوردن ... دویم آنک سفره نهد بر خوان که رسول علیه السّلام چنین کرده است که سفره از سفر یاد دهد و نیزبتواضع نزدیکتر بود پس اگر بر خوان خورد روا بود که از این نهی نیامده است . (کیمیای سعادت ). گرچه بر خوانند هر دو لیک نتوان از محل بر فراز خوان مگس راهمچو اخوان داشتن . سنایی . مرا بریش همی پرسدای مسلمانان هزار بار بخوان من آمده بی ریش . انوری . شمشیر تو خوانی نهد از بهر دد و دام کز کاسه سر کاسه بود سفره ٔ خوان را. انوری . افزار ز پس کنند در دیگ حلوا ز پس آورند بر خوان . خاقانی . چرخ آن دو قرص زرد و سفید اندر آستین آمد بر آستانش و بر خوان او نشست . خاقانی . خوانی است جهان و زهر لقمه خوابی است حیات و مرگ تعبیر. خاقانی . گرم نیست روزی ز خوان کسان خدایست رزاق و روزی رسان . نظامی . مرا که چون بسخن خوان نظم آرایم بود نواله ٔ او جدی و سفره ریزه جدی . کمال اسماعیل (از آنندراج ). منقطع شد خوان و نان از آسمان ماند رنج زرع و بیل وداسمان . مولوی . باز عیسی چون شفاعت کرد حق خوان فرستاد و غنیمت بر طبق . مولوی . ♦ امثال : او خوان نهاد و دیگری دعوت خورد . به آن زودی که دست از خوان بدهان رسد به من رس ، نظیر: آب اگر در دست داری زمین بگذار و پیش من بیا. برخوان نانهاده آفرین واجب نشود، نظیر: کار ناکرده تحسین ندارد. بخور نان خود بر سر خوان خویش . خوان بزرگان اگرچه لذیذ است خرده ٔ انبان خود لذیذتر، نظیر: نان خود خوردن بهتر از حلوای دیگران خوردنست . خوان خود خوردن و حلیم حاجی رمضان هم زدن ، نظیر: نان خود خوردن و حلیم حاجی رمضان هم زدن . این مثل درباره ٔ کسی بکار می رود که بدون داشتن منفعتی از سر و جان برای دیگری می کوشد. خوان درویش بشیرینی و چربی بخورند . خوان نیامده ولی از بویش پیداست که چیست ؛ درباره ٔ اموری بکار می رود که مقدمه ٔ آن از نتیجه خبر می دهد. ♦ بر خوان نشستن ؛ بر سفره نشستن . (ناظم الاطباء). ♦ بر خوان نهادن ؛ به روی سفره نهادن : بر خوان سینه از دل بریان نهاده ایم . اوحدی (از آنندراج ). ♦ تنگ خوان ؛ بدسفره . کنایه از خسیس : جهانا مرا خیره مهمان چه خوانی که بد میزبانی و بس تنگ خوانی . ناصرخسرو. ♦ خوان آسمان ؛ کنایه از آسمان : خاک در تو بادا از خوان آسمان به صدر تو عرض رفعت جنت صف نعالش . خاقانی . ♦ خوان افکندن ؛ خوان فکندن . سفره گستردن : مگر افکند عشق خوان کرم که کردند هم کاسه لا و نعم . ظهوری (آنندراج ). ♦ خوان الوان ؛ سفره ٔ رنگین : دریغا که بر خوان الوان عمر دمی چند خوردیم و گفتند بس . سعدی (گلستان ). ♦ خوان انداختن ؛ سفره پهن کردن : ای از تو بر اهل تخت اکلیل سبیل گر ذکر جمیل است وگر قدر جلیل لطف تو بمهمانی ارباب خرد انداخته خوان از سخن خوان جلیل . ظهوری . ♦ خوان انعام ؛ سفره ٔ بخشش . سفره ای که برای انعام و بخشش می گسترانند : پس ترا منت ز مهمان داشت باید بهر آنک می خورد بر خوان انعام تو نان خویشتن . ابن یمین . ♦ خوان برآراستن ؛ کنایه از سفره انداختن . (ناظم الاطباء) : برآراست خوان از خورش یکسره . فردوسی . ♦ خوان تهی ؛ سفره ٔ خالی : آنچه در این مائده ٔ خرگهی است کاسه ٔ آلوده و خوان تهی است . نظامی . ♦ خوان احسان ؛ خوان کرم . (یادداشت مؤلف ). ♦ خوان اخوان الصفا ؛ سفره ٔ برادران . کنایه از سفره ای است که در آن همرنگی و عدم تکلف باشد. کنایه از عدم تکلف : گه از سوز جگر در سور سرّ دلبران بودن گه از راه صفت بر خوان اخوان الصفا رفتن . خاقانی . ♦ خوان جود ؛ سفره ٔ سخا. سفره ٔ کرم : هرکه آید در وجود از خوان جودت نان خورَد آز غایب بود از آن شد آیت من غاب خاب . سیف اسفرنگی . ♦ خوان جهان ؛ سفره ٔ جهان . کنایه از عالم : قوتم از خوان جهان خون دل است زله ٔ همت از این خوان چه کنم ؟ خاقانی . خیز خاقانیا ز خوان جهان که جهان میزبان خرم نیست . خاقانی . بر سر خوان جهان خرمگسانند طفیل پر طاوس مگس ران بخراسان یابم . خاقانی . ♦ خوان چیدن ؛ مقابل خوان گستردن : برو ناصح بچین خوان نصیحت که گوشم امتلای پند دارد. ظهوری (از آنندراج ). ۩ سفره آراستن . ♦ خوان دل ؛ کعبه . خانه ٔ کعبه . (ناظم الاطباء). ۩ ضمیر. سفره ٔ دل : خوان آگاه دلش را از صفا خانقاه از چرخ اعلی دیده ام . خاقانی . ♦ خوان در هم چیدن ؛ مقابل پهن کردن : خوان تعریف بهار وصل در هم چیده ام درتموز هجر مغز استخوان آورده ام . ظهوری (از آنندراج ). ♦ خوان ساختن ؛ سفره گستردن : درع حکمت پوشم و بی ترس گویم کالقتال خوان بخشش سازم و بی بخل گویم کالصّلا. خاقانی (از آنندراج ). ♦ خوان سخا ؛ خوان بخشش . سفره ٔ کرم : چون خوان سخا نهد سلیمان عیسیش طفیل خوان ببینم . خاقانی . ♦ خوان سخن ؛ سخن پردازی . میدان سخن : این چو مگس میکند خوان سخن را عفن وآن چو ملخ می برد کشته ٔ دین را نما. خاقانی . ♦ خوان سلطان ؛ سفره ٔ پادشاه . سفره ای که بر آن سلطان و حواشی می نشینند : رسول را بیاوردند و بر خوان سلطان بنشاندند. (تاریخ بیهقی ). ♦ خوان شرم ؛ سفره ٔ شرم : چو مستی خوان شرم از پیش برداشت خرد راه وثاق خویش برداشت . نظامی . ♦ خوان فلک ؛ سفره ٔ فلک . میدان فلک . سفره ٔ آسمان : چیست از سرد و گرم خوان فلک جز دو نان این سپید و آن زردی . خاقانی . بر خوان فلک جز این دو نان نیست آتش خور این دو نان چه باشی ؟ خاقانی . ♦ خوان فکندن ؛ سفره انداختن . سفره کشیدن : خواجه چون خوان صبحدم فکند زود پیش از صباح بفرستد. خاقانی . ♦ خوان کرم ؛ سفره ٔ بخشش . سفره ای که برای انعام اندازند : یوسف دلها تویی کآیت تست از سخن پیش گرسنه دلان خوان کرم ساختن . خاقانی . مصطفی پیش خلایق فکند خوان کرم که مگس ران وی از شهپر عنقا بیند. خاقانی . چنان پهن خوان کرم گسترد که سیمرغ در قاف قسمت خورد. سعدی . ♦ خوان کشیدن ؛ سفره انداختن : بخلق و فریبش گریبان کشید بخانه درآوردش و خوان کشید. سعدی . ♦ خوان گستردن ؛ سفره انداختن . ♦ خوان گیتی ؛ سفره ٔ عالم : بتلخ و ترش رضا ده بخوان گیتی بر که نیشتر خوری ار بیشتر خوری حلوا. خاقانی . بر بی نمکی ّ خوان گیتی این چشم نمک فشان مرا بس . خاقانی . ♦ خوان مسیح ؛ سفره ای که مسیح با حواریان خود داشت : با صف حواریان صفه بر خوان مسیح نان شکستم . خاقانی . ♦ خوان معنی ؛ معنی . دایره ٔ معنی : خاقانی از ثنایت نو ساخت خوان معنی کو میزبان نطق است وین دیگران عیالش . خاقانی . ♦ خوان مملکت ؛ سفره ٔ کشور : دشمنش بس دور ماند از تاج و تخت خرمگس گم شد ز خوان مملکت . خاقانی . ♦ خوان می ؛ سفره ٔ شراب . بساطی که برای شراب خوردن گسترند : چو خوان ِ می آراستی می گسار فرستاده را خواستی شهریار. فردوسی . ♦ خوان نعمت ؛ سفره ٔ نعمت : خوان نعمت بیدریغش همه جا کشیده . (گلستان ). خوان نعمت نهاد و صلای کرم درداد. (گلستان ). ♦ خوان نهادن (بنهادن ) ؛ سفره انداختن : بروز چهارم که بنهاد خوان خورش داد از پشت گاو جوان . فردوسی (از آنندراج ). ♦ خوان همت ؛ سفره ٔ همت : قطران ز بحر خاطر من قطره ای نبود فضلون ز خوان همت تو فضله ای نداشت . خاقانی . ♦ خوان یغما ؛ خوان و سفره ای که مردمان کریم بگسترانند و صلای عام دردهند. (ناظم الاطباء) : ادیم زمین سفره ٔ عام اوست بر این خوان یغما چه دشمن چه دوست . سعدی (بوستان ). ♦ ریزه ٔ خوان ؛ باقیمانده ٔ سفره : بادخورنده چو خاک جرعه ٔ جام تو جم بادبرنده چو مور ریزه ٔ خوان تو خان . خاقانی . ♦ سالار خوان ؛ سفره دار : بسالار خوان گفت پیش آر خوان جوانان و آزادگان را بخوان . فردوسی . ♦ همخوان ؛هم سفره : چو همخوان خضری بر این طرف جوی بهفتادوهفت آب لب را بشوی . نظامی . ◄ میز . (ناظم الاطباء) (یادداشت بخط مؤلف ). مطلق میز که ممکنست برای نهادن طعام بکار آید یا چیز دیگر. ◄ گیاه خودروی در میان زراعت و ناکاره . (ناظم الاطباء) (برهان قاطع). گیاهی که در میان کشت پدید آیدآنرا برکنند تا کشت نیکو روید. (صحاح الفرس ) : از بیخ بکند او و مرا خوار بینداخت ماننده ٔ خار خسک و خار چو خوانا. ابوشکور بلخی (از لغت فرس ). ◄ خانه . سرا. خان . (یادداشت مؤلف ) : بخوان کسان اندری پست بنشین مدان خانه ٔ خویش خوان کسان را. ناصرخسرو. ♦ خوان عسل ؛ خان عسل . خانه ٔ زنبور که عسل در آن می گذارد : صحبت نیکان ز جهان دور گشت خوان عسل خانه ٔ زنبور گشت . نظامی . ◄ ایوان . (یادداشت مؤلف ) : تو خفته به آرام در خوان خویش چه دیدی بگو تا چه آمدْت پیش . فردوسی . این فلانان همه زوار تو باشند شها که ترا خالی زینسان نبود خانه و خوان . فرخی . امیر بگرمابه رفت از میدان و از گرمابه به خوان رفت . (تاریخ بیهقی ). نماز عید بکردند و امیر بدان خانه ٔبهاری که بر راست صفه ای است بخوان بنشست . (تاریخ بیهقی ). با در و دشت ساز خاقانی خانه و خوان ناسزا منگر. خاقانی . ♦ پیش خوان ؛سکومانندی که در جلو دکانها سازند و در کنار آن صاحب دکان نشیند و معامله کنند. سکو. ◄ کاروانسرای خان . (یادداشت مؤلف ) : پل و برکه و خوان و مهمانسرای . سعدی (بوستان ). ♦ هفت خوان ؛ هر یک از هفت دستبرد اسفندیار که مجموع آنرا فردوسی هفتخوان گوید. ۩ هفت آسمان . هفت زمین : جاه او در یک دو ساعت بر سه بعد و چارطبع پنج نوبت میزند در شش سوی این هفت خوان . خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص ٣٣٤).
خوان . [ خوا / خا ] (نف مرخم )مخفف خواننده و همواره بصورت مرکب استعمال میشود. ♦ آفرین خوان ؛ آنکه تحسین کند. آنکه آفرین گوید : نظامی چو دولت در ایوان او شب و روزباد آفرین خوان او. نظامی . بزرگان روم آفرین خوان شدند بر آن گوهری گوهرافشان شدند. نظامی . گزیده کسی کو بفرمان اوست بر او آفرین کآفرین خوان اوست . نظامی . ♦ آوازه خوان ؛ کسی که آواز خواند. کسی که برای خوش آمد دیگران آهنگهای خوش خواند. ♦ ابجدخوان ؛ آنکه تازه تعلیم گرفته است : کودک ابجدخوان ؛ طفل نوآموز. ♦ افسون خوان ؛ آنکه افسون خواند. جادوگر. ♦ امام خوان ؛ آنکه در تعزیه ها نقش امام دارد. ♦ انگشت اﷲخوان ؛ انگشت سبابه . (ناظم الاطباء). ♦ پیش خوان ؛ آنکه در جمع نوازندگان قبل از همه می خواند. ۩ پامنبری . ♦ تسبیح خوان ؛ دعاخوان . ثنای حق گو : مرغ تسبیح خوان و من خاموش . سعدی . ♦ تعزیه خوان ؛ آنکه تعزیه را اداره میکند. ♦ ثناخوان ؛ مدح گو. ثناگو. ♦ چاوش خوان ؛ آنکه قبل از قافله های زیارتی راه افتد و ادعیه ٔ مذهبی خواند. ♦ خدای خوان ؛ آنکه همیشه نام خدا بر زبان دارد. مرد مقدس : دامن ز پای برگیر ای خوبروی خوشخو تا دامنت نگیرد دست خدای خوانان . سعدی . ♦ خروس خوان ؛ آن ساعت از صبحگاهی که وقت خواندن خروس است . صبح زود. ♦ خوشخوان ؛ خوش آواز. ♦ درازخوان ؛ زیاده روی کننده در خواندن . ♦ درس خوان ؛ آنکه درس خواند. کنایه از شاگرد جدی در تعلم . ♦ دعاخوان ؛ آنکه دعا خواند. دعاگو : فقیر از بهر نان بر در دعاخوان تو می تندی که مرغم نیست بر خوان . سعدی . ♦ ذکرخوان ؛ ذکرگو. آنکه ذکر گوید. ♦ راست خوان ؛ آنکه بکوک راست سازهای تاری خواند. ♦ روزنامه خوان ؛ روزنامه خواننده . کنایه از کسی که همیشه روزنامه خواند. ♦ روضه خوان ؛ آنکه روضه خواند. ♦ ریزه خوان ؛ کوته خوان . ♦ زندخوان ؛ خواننده ٔ کتاب زند. ♦ زیارت خوان ؛ آنکه در امامزاده ها زیارت می خواند. ♦ زینب خوان ؛ آنکه نقش حضرت زینب را در تغزیه ها بازی کند. ♦ سحرخوان ؛ مرغی که در سحر آواز سر دهد. کنایه ازخروس : تا مگر یک نفسم بوی تو آرد دم صبح همه شب منتظر مرغ سحرخوان بودم . سعدی . ♦ سرودخوان ؛ آوازه خوان . ♦ شِمْرخوان ؛ آنکه در تعزیه ها نقش شمر دارد. ♦ صبح خوان ؛ مرغی که در وقت صبح خواند. ♦ علم خوان ؛ متعلم . آنکه بعلم پردازد. ♦ غزل خوان ؛ آنکه غزل خواند. کنایه از عاشق : که نه تنها منم ربوده ٔ عشق هر گلی بلبلی غزلخوان داشت . سعدی . ۩ در اصطلاح لوطیان، داش مشهدی . ♦ فریادخوان ؛ ناله کن . آنکه فریاد کند و بی تابی نماید. فریادکننده و بانگ برآورنده : نه باران همی آید از آسمان نه برمیرود آه فریادخوان . سعدی . بسی گشت فریادخوان پیش و پس که ننشست بر انگبینش مگس . سعدی . ♦ قرآن خوان ؛ قاری . آنکه شغل قرآن خوانی دارد : فتنه گشتستند بر الفاظ بی معنی همه نیستند اینها قران خوان طوطیانند ای رسول . ناصرخسرو. ♦ کتاب خوان ؛ آنکه بسیار و پیوسته کتاب خواند. کنایه از مرد عالم . ♦ گورخوان ؛ قرآن خوان در قبرستان . ♦ لغزخوان ؛ کنایه گو. آنکه تعریض در حق مردمان بکار برد. ♦ مخالف خوان ؛ آنکه در دستگاه آواز قسمت مخالف را می خواند. رجوع به مخالف خوان در ذیل مخالف شود. ۩ در تداول، آنکه در هر امری با رأی دیگران مخالفت کند. ♦ مدحت خوان ؛ مدح گو. مدح خوان : چو حصر منقبتت در قلم نمی آید چگونه وصف تو گوید زبان مدحت خوان ؟ سعدی . ♦ مدح خوان ؛ مدح گو. ثناخوان : خالی مباد گلشن خضرای مجلست زآواز بلبلان سخنگوی مدح خوان . خاقانی . ♦ مدیحه خوان ؛ مدح گو. ♦ مرثیه خوان ؛ آنکه مرثیه خواند. ♦ نامه خوان ؛ آنکه نامه خواند. کنایه از کسی است که با خواندن نامه بر بیسوادان گذران کند. ♦ نسک خوان ؛ آنکه نسک که قسمتی از کتاب زردشتیانست خواند. ♦ نوحه خوان ؛ آنکه نوحه خواند. ♦ وردخوان ؛ وردگو. ذکرگو. ◄ طلب کننده . (ناظم الاطباء). ◄ سؤال کننده . پرسنده . درخواست کننده، دعوت کننده . (ناظم الاطباء).
خوان . [ خ ِ / خ ُ ] (معرب، اِ) معرب خوان فارسی . هرچه بر وی طعام خورند. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). ج، اَخْوِنة، خون .