خواهش گر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خواهش گر. [ خوا / خا هَِ گ َ ] (ص مرکب ) شفیع. میانجی . (یادداشت بخط مؤلف ) (ناظم الاطباء) : بیارد کنون پیش خواهشگران ز کابل فراوان گزیده سران . فردوسی . بدان گیتیم نیز خواهشگر است که با ذوالفقار است و با منبر است . فردوسی . از او شاه برداشت بند گران چو بسیار گشتند خواهشگران . فردوسی . ندارم من شفیع از ایزدم بیش نه خواهشگر فزون از نامه ٔ خویش . (ویس و رامین ). ◄ متمنی . ملتمِس . (یادداشت بخط مؤلف ) : منوچهر را با سپاهی گران فرستد بنزدیک خواهشگران . فردوسی . ز بد رسته بد شاه زابلستان ز تدبیر آن دختر دلستان . اسدی . ز هر جای خواهشگران خاستند ز زابل شه او را همی خواستند. اسدی . خواهشگر ازاین حدیث بگذشت با لشکر خویش بازپس گشت . نظامی .