خواهشگری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خواهشگری . [ خوا / خا هَِ گ َ ] (حامص مرکب ) شفاعت . ذرع . توسط. (ناظم الاطباء) (یادداشت بخط مؤلف ) : که خواهشگری کن بنزیک شاه ز کردار ما تا ببخشد گناه . فردوسی . دلیران ایران بماتم شدند پر از غم بدرگاه رستم شدند. فردوسی . بپوزش که این ایزدی کار بود که را بودآهنگ جنگ فرود تو خواهشگری کن بنزدیک شاه مگر سر بپیچدز کین سپاه . فردوسی . تو خواهشگری کن مرا زو بخواه همه راستی جوی و بنمای راه . فردوسی . چو چاره نبد شهری و لشکری گرفتند زنهار و خواهشگری . اسدی . زمین را ببوسم بخواهشگری مگر دور گردد شه از داوری . نظامی . شه شهر با شهرگان دیار بخواهشگری شد بر شهریار. نظامی . ◄ تمنی . التماس . تقاضا. درخواست از نهایت عجز و لابه : من آیم به پیشت بخواهشگری نمایم فراوان ترا کهتری . فردوسی . همی گشت گردش بروز و بشب بخواهشگری تیز بگشاده لب . فردوسی . به پیش نیا شد بخواهشگری وز او خواست دستوری و یاوری . فردوسی . بخواهشگری زو درآویخت پیر کز ایدر مرو امشب آرام گیر. اسدی . پلنگ از نهیب سنانت بخواهد بخواهشگری بال و پر از کبوتر. ازرقی . خواهشگریی بدست بوسی میکرد زبهر آن عروسی . نظامی . چو دارا شنید این دم دلنواز بخواهشگری دیده را کرد باز. نظامی . ◄ دعا. (یادداشت بخط مؤلف ) : بخواهشگری تیز بشتافتم کنون آنچه جستم همه یافتم . فردوسی .