خواهش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خواهش . [ خوا / خا هَِ ] (اِمص )درخواست . استدعا. عرض داشت . تقاضا. (ناظم الاطباء). التماس . طلب . تمنی . (یادداشت بخط مؤلف ) : ز خویشان فرستادصد نزد من بدین خواهش آمد گو پیلتن . فردوسی . بجمشید از مهر خواهش نمود نهادش کمان پیش و پوزش نمود. فردوسی . بیامد سپهدار پیران بدر بخواهش بخواهد ترا از پدر. فردوسی . گه بدرشتی و گه بخواهش و خنده . منوچهری . نه او خواهش پذیرد هرگز از من نه آغارش پذیرد زآب آهن . (ویس و رامین ). فروغ خور بگل نتوان نهفتن بخواهش باد را نتوان گرفتن . (ویس و رامین ). خود را اندر افکنی و به خواهش و تضرع و زاری پیش این کار بازشوی . (تاریخ بیهقی ). بزنهار آیی بر من کنون بخواهش بخواهم ترا زو بخون . اسدی (گرشاسب نامه ). چون کار بخواهش رسد از شرم و خجالت باشند گدازنده چو بر آتش ارزیز. سوزنی . بخواهش گفت کان خورشیدرخسار بگو تا چون بدست آمد دگر بار؟ نظامی . کنم درخواستی زآن روضه ٔ پاک که یک خواهش بود در کار این خاک . نظامی . چو کوتاه شد دستش از عز و ناز کند دست خواهش بدرها دراز. سعدی (بوستان ). ◄ رغبت . میل . (ناظم الاطباء) (یادداشت بخط مؤلف ) : بزرگان ز هر جای برخاستند بخاقان چین خواهش آراستند. فردوسی . که بر لشکر امروز فرمان تراست همه کشور چین و توران تراست . فردوسی . بگویم من این هرچه گفتی بطوس بخواهش دهم نیز بر دست بوس . فردوسی . چو خسرو را بخواهش گرم دل یافت مروت را در آن بازی خجل یافت . نظامی . ◄ اراده . (ناظم الاطباء) (یادداشت بخط مؤلف ) : پر از خشم بهرام گفتش چنین شما راست آئین بتوران و چین که بی خواهش من سر اندرنهی براه این نباشد مگر ابلهی . فردوسی . ◄ شفاعت . (السامی فی الاسامی ) (مهذب الاسماء). توسط. حمایت . (ناظم الاطباء) : چنین داد پاسخ بدو شهریار که با مرگ خواهش نیاید بکار. فردوسی . ◄ مراد. مطلوب . مقصود. (ناظم الاطباء)(یادداشت بخط مؤلف ) : نباید کز این کار آگه شود ز خواهش مرا دست کوته شود. فردوسی . رسید و بدانستم از کام اوی همان خواهش و رای و آرام اوی . فردوسی . ◄ آرزو. (ناظم الاطباء) (یادداشت بخط مؤلف ) : چو خواهش ز اندازه بیرون شود از آن آرزو دل پراز خون شود. فردوسی . بدین خواهش اندیشه باید بسی همان نیز پرسیدن از هر کسی . فردوسی . ترک خواهش کن و با راحت و آرام بخسب خاطر آسوده از این گردش ایام بخسب . خاقانی . ◄ هوس . شهوت . ◄ خواستن طعام . اشتها. ◄ سؤال . مسألت . ◄ ملتمَس . مسؤول . ◄ دعا. (یادداشت بخط مؤلف ) : همی گفت کای داور کردگار بگردان تو از ما بد روزگار بدانگونه تا خور برآمد ز کوه نیامد زبانش ز خواهش ستوه . فردوسی . ◄ مال . اسباب . خواسته . خواستنی . دولت . هرچه دلخواه . (ناظم الاطباء).