خواه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خواه . [ خوا / خا ] (نف مرخم ) خواهنده . طالب . آرزومند. (ناظم الاطباء). این کلمه اغلب بصورت ترکیب بکار میرود چون ترکیبات زیر: آبروخواه . آزادی خواه . آشتی خواه . آرزوخواه . انصاف خواه . باج خواه . بارخواه . باژخواه . بدخواه . تاج خواه . ترقی خواه . تنخواه . جمهوری خواه . خاطرخواه . خانه خواه . خداخواه .خودخواه . خویشتن خواه . خیرخواه . دادخواه . دلخواه . دولتخواه . دستخواه . دینارخواه . رزمخواه . روان خواه . زنهارخواه . شیرخواه . عذرخواه . عیب خواه . فریادخواه . کین خواه . کیسه خواه . گنج خواه . گشن خواه . مردم خواه . مژده خواه . مشروطه خواه . نام خواه . نان خواه . ناوردخواه . نکوخواه . نوع خواه . نیک خواه . نیکوخواه . وام خواه . وصل خواه . هواخواه : دلیران ارمن هواخواه او کمر بسته بر رسم و بر راه او. نظامی . بطبعش هواخواه گشتند و دوست . سعدی (بوستان ). رجوع به هر یک از این ترکیبات در جای خود شود. ◄ راضی . (ناظم الاطباء). ♦ خواه و ناخواه ؛ طوعاً ام کرهاً. (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ راغب . مایل . مشتاق .محتاج . ◄ لازم . ضرور. ◄ طلب برای کسی . (ناظم الاطباء).
خواه . [ خوا / خا ] (اِ) آرزو. مراد. میل . ◄ عرض . درخواست . استدعاء. ◄ یا. (ناظم الاطباء). چه . اعم از آنکه . (یادداشت بخط مؤلف ). چون : خواه شب و خواه روز، خواه رومی خواه زنگی، خواه مرد خواه زن : خواه اسب وفا زین کن و زی مهر رهی تاز خوه تیغ جفا آخته کن کین رهی توز. سوزنی . هرکه را خلقش نکو نیکش شمر خواه از نسل علی خواه از عمر. مولوی . آب خواه از جو بجو خواه از سبو کاین سبو را هم مدد باشد ز جو. مولوی . من آنچه شرط بلاغست با تو می گویم تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال . سعدی .