خوب خصال
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوب خصال . [ خو خ ِ] (ص مرکب ) خوش طینت . خوش خصال . خوش اخلاق : مر ترا بس نبود آنچه صفات تو کنم واصف تست مدیح ملک خوب خصال . فرخی . مطربان طرب انگیز نوازند نوا ما نوازنده ٔ مدح ملک خوب خصال . فرخی . چون بدین طالع مبارک فال رفت بر تخت شاه خوب خصال . نظامی . بغایت پسندیده سیرت و خوب خصال و رعیت نواز بود. (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ).