خوب شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوب شدن . [ش ُ دَ ] (مص مرکب ) شفا یافتن . علاج شدن . تندرست گشتن پس از بیماری . علاج پذیرفتن . (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ خوب شدن زخم ؛ التیام یافتن آن . ◄ نکو شدن . نیکو گردیدن . (یادداشت بخط مؤلف ) : شد خوب بنیکو سخنت دختر ناخوب دختر بسخن خوب شود جامه به آهار. ناصرخسرو.