خوب گوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوب گوی . (نف مرکب ) سخن خوب گوینده . شیرین زبان . خوش مقال . خوش سخن . خوبگو : سپهبد چنین دادپاسخ بدوی که ای شاه نیک اختر خوبگوی . فردوسی . چنین گفت خودکامه بیژن بدوی که من ای فرستاده ٔ خوبگوی . فردوسی . فرستاده یی را بنزدیک اوی سرافراز و بادانش و خوبگوی . فردوسی . کسی که ژاژ دراید بدرگهی نشود که خوب گویان آنجا شوند کندزبان . فرخی .