خود رای
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. رَ) (ص مر.) آن که به فکر خود کار کند و به رأی دیگران اعتنا نکند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. رَ) (ص مر.) آن که به فکر خود کار کند و به رأی دیگران اعتنا نکند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خودرای .[ خوَدْ / خُدْ ] (ص مرکب ) خودسر. (ناظم الاطباء). مستبد. مستبد برأی . کله شق . لجباز. لجوج . عنود. یک پهلو. یک دنده . سرسخت . (یادداشت بخط مؤلف ) : دل خودرای مرا لاغرکانند مطیع من ندانم چه کنم با دل یا رب زنهار. فرخی . نکنند آنچه رأی و کام کسی است زآنکه خودکامگار و خودرایند. مسعودسعد. آن گل خودرای که خودروی بود از نفس باد سخنگوی بود. نظامی . تا چه گنه کردم که روزگارم بعقوبت آن در سل» ابلهی خودرای ناجنس خیره درای ... (گلستان ). ◄ شوخ . بذله گو. ◄ هواپرست . شهوتران . (ناظم الاطباء) : گنه کار و خودرای و شهوت پرست بغفلت شب و روز مخمورو مست . سعدی . ◄ خام خیال . بخیال خود. (ناظم الاطباء).
فرهنگ طیفی واژهدان
خودسر، کلهخر مستبد، سختگیر، سنگدل، بیرحم متمرد، یاغی، نافرمان، گردنکش، وحشی، سرکش ستیزهجو، لجوج، چموش، لجباز، مصر، قهرکرده، قهر، کلهشق هرزه، غیرتائب قاطع، مطمئن خرافاتی، جزم، متعصب، غیور، مغرور، ازخودراضی آتشیمزاج، زودغضب، تندطبع آدمخودرأی، آستینسرخود
واژگان فارسی سره واژهدان
خویشکار، خود رای، برمخیده
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی