خودرایی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خودرایی . [ خوَدْ / خُدْ ] (حامص مرکب ) خودسری . (ناظم الاطباء). لجاج . استبداد. کله شقی . یک پهلویی . یک دندگی . سرسختی . (یادداشت مؤلف ) : گمان مبر که ز خودکامی است و خودرایی . سوزنی . آتشی گر زدم ز خودرایی من از آن سوختم تو برجایی . نظامی . چون نیی سیاح و نی دریاییی درمیفکن خویش از خودراییی . مولوی . تاب خوردم رشته وار اندر کف خیاط صنع بس گره بر خیط خودبینی و خودرایی زدم . سعدی . تا مصور گشت در چشمم جمال روی دوست چشم خودبینی ندارم رای خودراییم نیست . سعدی . فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی . حافظ. جواب دادم و گفتم بدار معذورم که این نتیجه ٔ خودکامی است و خودرایی . حافظ. ◄ تکبر. ◄ هواپرستی . (ناظم الاطباء).
فرهنگ طیفی واژهدان
خیرهسری، اطمینان، دگماتیسم، پیشداوری، تعصب، غیرت، غرور استبداد، بیرحمی خشونت، سختگیری، کوتهفکری، کوری اطمینان چیز ثابت تاریکاندیشی، کهنهپرستی، جهل دیوانگی
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی