خودرنگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خودرنگ . [ خوَدْ / خُدْ رَ ] (اِ مرکب ) چیزی که دارای رنگ طبیعی باشد. (ناظم الاطباء). برنگ طبیعی . آن چیز که رنگ طبیعی دارد. آن چیز که بارنگ دیگر رنگین نبود. (یادداشت مؤلف ) : رخم از خون چو لاله ٔخودرنگ اشکم از غم چو لؤلوی شهوار. انوری (از آنندراج ). ◄ رنگ خاکی . (یادداشت مؤلف ) : همیشه جامه ٔ خودرنگ پوشد ریا و زرق هر دم میفروشد. عطار (بلبل نامه ). ◄ نوعی پارچه است برنگ خاکی : خودرنگ و مله ٔ نائینی در این روزگار بی نظیر است . (تذکره ٔ دولتشاه سمرقندی در ترجمه ٔ عبدالقادر نائینی ). خودرنگ پیش اطلس چون پیش گل شمر گل تشریف حبر بحری دامان اوست ساحل . نظام قاری . زردکی می گفت با خودرنگ پیش تاجری من بصد رخت دگر ندْهم سر یک موی صوف . نظام قاری . ◄ رنگ زرد تیره . ◄ رنگ ثابت تغییرناپذیر. (ناظم الاطباء).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی