خودکرده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خودکرده . [ خوَدْ/ خُدْ ک َ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) کاری که خود شخص بدون مشورت غیر کرده باشد. (ناظم الاطباء) : بدل گفت خودکرده را چاره نیست بکس بر از این کار بیغاره نیست . فردوسی . چه بادافره است آن برآورده را چه سازیم درمان خودکرده را؟ فردوسی . کنون آتش ز جانم که نشاند کنون خود کرده را درمان که داند؟ (ویس و رامین ). خودکرده را درمان نیست . (تاریخ بیهقی ). دل از خراسان و نشابور می بر نتوانست داشت و خودکرده را درمان نیست . (تاریخ بیهقی ). همی ندانم چاره ٔ فراق و نیست عجب که هیچ زیرک خودکرده را نداند چار. قطران . انوری خودکرده را تدبیر چیست زهر خند و خون گری خود کرده ای . انوری . شنیدم که می گفت و خوش می گریست که این نفس خودکرده را چاره نیست . سعدی . با خود از روی جهل بد کرده آه از این کارهای خودکرده . اوحدی . ♦ امثال : خودکرده را تدبیر نیست ، نظیر: خودکرده را درمان نیست . خودکرده را چه درمان ؟ خودکرده را درمان نیست ، نظیر: خودکرده را تدبیر نیست .