خورانیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خورانیدن . [ خوَ / خ ُ دَ ] (مص ) خوراندن . دادن که بخورد. به خوردن واداشتن . اطعام . (یادداشت بخط مؤلف ) : بهل این خواب و خور که عار این است مخور و میخوران که کار اینست . اوحدی . ♦ درخورانیدن ؛ نزدیک کردن . محبوب کردن . مورد توجه قرار دادن : شیخ گفت خویشتن در ایشان درخورانید وخود را بدوستی ایشان دربندید. (اسرار التوحید). ◄ چرانیدن، چون : خورانیدن مرغزاری ستور را. ◄ پیمودن . تشریب . به آشامیدن واداشتن . به آشامیدن فرمودن . (یادداشت مؤلف ).