خوراک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوراک . [ خوَ / خ ُ ](اِ مرکب ) قوت . طعام . (ناظم الاطباء). غذا. (یادداشت بخط مؤلف ). این کلمه مرکب از «خور» بمعنی خورش و «َاک » کلمه ٔ مفید معنی نسبت است . (از غیاث اللغات ). ♦ هم خوراک ؛ هم غذا. کسی که با دیگری طعام میخورد. ◄ توشه . ذخیره . تدارک . ◄ نان روزینه . ◄ خورش . ◄ به اصطلاح هندی یک نوع اضافه مواجبی که کشاورزان به کسی دهند که وی را برای جمع کردن مالیات می فرستند. ◄ چیزی که خوردنی باشد. ◄ مقداری از خورش . (ناظم الاطباء). خوردنی برای یک تن . (یادداشت بخط مؤلف ).چون : یک خوراک بیفتک، یک خوراک کتلت . ◄ یک مقدار شربت از دواء و از آب . (ناظم الاطباء). چون :یک خوراک سولفات دوسود. ◄ پختنی . (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ خوراک فرنگی ؛ پختنی فرنگی . غذائی که فرنگان پزند. غذائی که به اسلوب فرنگی پخته شود. ◄ قابل اکل . قابل خوردن . ♦ بدخوراک ؛ غیرقابل اکل .بدمزه . بدطعم . ♦ خوش خوراک ؛ قابل اکل .خوشمزه . خوش طعم . ◄ خورنده . ♦ بدخوراک ؛ آنکه خوب نمی خورد. آنکه هر غذایی نمی خورد. ♦ خوش خوراک ؛ آنکه خوب غذا می خورد. آنکه بهر غذائی می سازد.