خوردنی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوردنی . [ خوَرْ / خُرْ دَ ] (ص لیاقت ) هر چیز که شایسته و لایق خوردن و تناول کردن و آشامیدن باشد. (ناظم الاطباء). آنچه درخورد خوردن است . (یادداشت مؤلف ) : چرا از پی سنگ ناخوردنی کنی داوریهای ناکردنی . نظامی . ♦ سبزی خوردنی ؛ سبزیهایی که مانند نان خورش با نان می خورند از قبیل نعناع و طرخون و گندنا و مرزه و جز آن . (ناظم الاطباء). ◄ (اِ) آنچه خوردن آن واجب و ضرور است . (یادداشت مؤلف ). ◄ غذا. طعام . خورش . ذخیره . توشه . (ناظم الاطباء). مقابل پوشیدنی . (یادداشت مؤلف ) : بهرمنزلی ساخته خوردنی خورشها و گسترده گستردنی . فردوسی . از آن پیش کاین کارها شد بسیچ نبد خوردنیها جز از میوه هیچ . فردوسی . نه افکندنی هست و نه خوردنی نه پوشیدنی و نه گستردنی . فردوسی . از او خوردنی خواست رستم نخست پس آنگه ز اندیشه دل را بشست . فردوسی . نخست خوردنی که ساخته بودند رسول را مثال داد تا پیش آوردند. (تاریخ بیهقی ). امیر... بسیار پرسیدی از آن جایها و روستاها و خوردنیها. (تاریخ بیهقی ). خوردنیها بصحرا مغافصةً پیش آوردندی و نیز میزبانیهای بزرگ کردی . (تاریخ بیهقی ). مرابا خویشتن در صدر بنشاند و خوردنی را خوانی نهاد سخت نیکوی . (تاریخ بیهقی ). ز نخجیر و از هیزم و خوردنی برند آنچه شان باید از بردنی . اسدی . کجا رفت خواهی ببر بردنی بپرهیز و مستان ز کس خوردنی . اسدی . فلرز؛ ایزاری یا رکویی بود که خوردنی در او بندند. (فرهنگ اسدی نخجوانی ). خوانی نهم که مرد خردمند را از خوردنیش عاجز و حیران کنم . ناصرخسرو. و از این که زکریا در شریعت روزه داشتی از گفتنی و خوردنی . (قصص الانبیاء). از همه خوردنیها... بیش از یک سیری نتوان خورد و اگر بیش خوری طبع نفور گیرد. (نوروزنامه ٔ خیام ). یا بیماری که مضرت خوردنیها می داند و همچنان بر آن اقدام می نماید تا بمعرض تلف افتد. (کلیله و دمنه ). لحظه ای توقف کن تا خوردنی سازم . (سندبادنامه ص ٢٨٨). دهان گو ز ناگفتنیها نخست بشوی، آنگه از خوردنیها بشست . سعدی (بوستان ). ◄ دوا که بخورند یا بیاشامند. مقابل مالیدنی . (یادداشت مؤلف ). ◄ کنایه از زنی باشد که پا بسن گذاشته و پیری با او اثر نکرده باشد. (از لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ).