خورده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خورده . [ خوَرْ / خُرْ دَ / دِ] (ن مف ) هر چیز مأکول و از گلو فروبرده شده و متأکل شده . (ناظم الاطباء). طعام . غذا. خوراک : خو مبر از خورد بیکبارگی خورده نگه دار بکم خوردگی . نظامی . خورده های ملوک وار سره مرغ وماهی و گوسپند و بره . نظامی . هر نعمتی که هست بعالم تو خورده دان هر لذتی که هست سراسر چشیده گیر. سعدی . خوان بزرگان اگرچه لذیذ است خورده ٔ اینان خود بالذت تر. (گلستان ). ♦ کرم خورده ؛ آنچه کرم آنرا خورده است، چون درخت و جز آن . ♦ نمک خورده ؛ کنایه از رهین منت . نمک گیر. پای بند احساس کسی : نمک ریش دیرینه ام تازه کرد که بودم نمک خورده از دست مرد. سعدی . ۩ نمک سود. آنچه به آن نمک زنند: از خنده ٔ شیرین نمکدان دهانت خون میرود از دل چو نمک خورده کبابی . سعدی . ♦ نیم خورده ؛ باقیمانده ٔ غذا : نخورد شیر نیمخورده ٔ سگ . سعدی (گلستان ). گفت کنیزک را بسیاه بخش که نیم خورده ٔ او هم او را شاید. (گلستان سعدی ). ◄ طی کرده . سپری کرده : ای کهن گشته در سرای غرور خورده بسیار سالیان و شهور. ناصرخسرو. ♦ جهان خورده ؛ سالخورده . ♦ سالخورده ؛ پیر. جهان گذرانیده : منه دل بر این سالخورده مکان . سعدی (بوستان ). ◄ آشامیده . نوشیده . ♦ زهرخورده ؛ زهرنوشیده . زهرآشامیده . ۩ شمشیر زهرخورده ؛ شمشیری که به تیغه ٔ آن زهر داده اند. ♦ شراب خورده ؛ شراب نوشیده : شراب خورده ٔ معنی چو در سماع آید چه جای جامه که بر خویشتن بدرّد پوست . سعدی . ♦ می خورده ؛ شراب آشامیده . ◄ اصابت کرده . ♦ تیرخورده ؛تیراصابت کرده . ♦ زخم خورده ؛ ضربت خورده . جراحت برداشته : بس که در خاک تندرستان را دفن کردیم و زخم خورده نمرد. سعدی (گلستان ). غم نیست زخم خورده ٔ راه خدای را دردی چه خوش بود که حبیبش کند دوا. سعدی . بزخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت که تن درست ملامت کند چو من بخروشم . سعدی . ◄ ازبین برده . تلف کرده . ♦ زنگارخورده ؛ آنچه زنگار بر او کار کرده باشد. زنگارگرفته : سعدی حجاب نیست تو آئینه پاک دار زنگارخورده کی بنماید جمال دوست ؟ سعدی . ♦ زنگ خورده ؛ زنگ گرفته : که زنگ خورده نگردد به زخم سوهان پاک . سعدی (گلستان ). ♦ خورده شدن دندان ؛ مینای روی آن بشدن . سوده شدن دندان . (یادداشت مؤلف ). ◄ خورنده . (ناظم الاطباء). ♦ امثال : از نخورده بگیر بده به خورده . ◄ اخگر. پاره ٔ آتش . ◄ تندی . شتابی . تیزی . ◄ ریزه . پاره . تراشه . ◄ لکه . داغ . (ناظم الاطباء). ◄ اعتراض . ◄ خطا. عیب . ◄ نکته . ◄ آنجای از پای اسب که بر آن پای بند می بندند. رسغ. خرده گاه . ◄ (ص ) نازک . باریک . دقیق . ◄ کوچک . (ناظم الاطباء).